تبلیغات
دنیای خیالات و احساسات من - بخوان مارا منم پروردگارت.......
تا شقایق هست زندگی باید کرد....

نامه خدا - عطرخدا www.atrekhoda.com

بخوان ما را منم پروردگارت
منم معشوق زیـبایت ، منم نزدیکتر از تو به تو ، اینک صدایم کن
رها کن غیر ما را ، سوی ما بازآ ، منم پروردگار پاک و بی‌همتا

منم زیبا که زیبا بنده‌ام را دوست می‌دارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می‌گوید :

تو را در بیـکران دنیای تـنـهایان رهایت من نـخواهم کـــرد

بساط روزی خود را به من بـسپار ، رها کن غصه یک لـقـمه نان و آب فردا را
تو راه بندگی طی کن عــزیزا‌ ، من خــدایی خـوب می‌دانــــم

تـو دعـوت کن مرا بر خود به اشکی ، یا خدایی
مـیهمانم کن که من چشمان اشک آلوده‌ات را دوست می‌دارم

طـلب کن خالق خود را
بجو ما را‌ ، تو خواهی یافت که عاشق می‌شوی بر ما
و عـاشق می‌شوم بر تو که وصل عاشـق و معشوق هـم ،
آهسته می‌گویم ، خدایی عالمی دارد

قـسم بر عاشقان پاکِ با ایمان ، قسم بر اسب‌های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عـصر روشن تـکیه کن بر من
قسم بر روز ، هـنـگامی که عالم را بگیرد نور ، قسم بر اختران روشن اما دور

رهایت من نخواهــــــم کـــرد

بـخوان ما را ، که می‌گـوید که تو خــواندن نمی‌دانی؟!
تو بـگـشا لب ، تو غیر از ما خدای دیگری داری؟!

رهـا کن غیر ما را
آشـتی کن با خــدای خود تو غـیر از ما چه می‌جویی؟!
تــو با هر کس بـجز با ما ، چه می‌گویی؟!
و تــو بی من چه داری؟ هیچ
بگو با ما چه کم داری عزیــزم‌؟! هیــــچ ...

هـزاران کهکشان و کوه و دریا را
و خـورشید و گـیاه و نور و هـسـتی را
برای جلــــوه خود آفـریدم من ولی
وقتی تو را من آفـریدم بر خودم احـسـنت می‌گـفتم

تویی زیـبا‌تر از خورشید زیــبایم
تویی والاترین مـهمان دنـیایم
که دنیا بی‌تو ، چیزی بی‌تو را کم داشت

تو  ای مـحبوب‌ترین میـهمان دنیایم
نمی‌خوانی چرا ما را؟؟
مگر آیا کـسی هم با خدایـش قهر می‌گردد؟

نامه خدا - عطر خدا www.atrekhoda.com

هزاران توبه‌ات را گرچه بـشکستی ، بـبـیـنم من تو را از درگه‌ام رانــدم؟؟
اگر در روز سـخـتـیـت خواندی مرا اما به روز شادیـت
یک لحظه هم یادم نکـردی ، به رویـت بنده ی من هیچ آوردم؟؟

که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور ، آن نامهربان معبود ، آن مخلوق خود را


این منم پروردگار مـهربانـت ، خالقت
اینک صدایم کــن مرا با قطره اشکی
پـیش آور دو دست خالی خود را‌ ، با زبان بسته‌ات کاری ندارم

لـیک غوغای دل بـشکسته‌ات را می‌شنـیدم
غریبِ این زمین خاکیم ، آیا عـزیزم حاجـتی داری؟
بـبـیـنم چشم‌های خـیست آیا گفته‌ای دارند؟
بخوان ما را بـگردان قبله‌ات را سوی ما

ایـنک وضویی کن
خـجالت مـیکشی از من؟ بگو ، جز من کسی دیگر نـمی‌فهمد

به نـجوایی صدایم کن بدان آغـوش من باز است

برای درک آغـوشم شروع کن
یک قـدم با تــو تمام گام‌های مانده‌اش با من ... 



نوشته شده در تاریخ شنبه 7 آذر 1394 توسط باران راد
درباره وبلاگ
مــَـن " ↓↓


لایــکام کــمه ...


تنهـــا چیزی کــ ندارم


غمــه ...


سَــرَم جــلو رفیقــام


خــَـمه ...


اهــل "لاس" نیستم ×


اونم با هــَــمه ... ♂♀


با مـــَـنی ؟


از آشناییــــــــــــت خوشــبختم ...


با من نــــیستــی ؟


شـــَـــرِررت کـــــــَــــــــــــــم ... ! ×



ببین رفیق !!! من " تک پرم " .....

فقط با " خاصم " میپرم ....

بچرخی بازدور " سرم " ..... " کات میشی ازدوروبرم " .....

درموردم " نظر " نده ..... چون این روزا " حالم " بده ..... "

خشن " بشم بدمیبینی !!!

بهتره نزدیک نشینی ..... سنگینه " هضم " من برات .....

بکش کنار ..... مرسی " فدات " !!!

اولویت غرورمه ..... چون همه ی وجودمه !!!

من این " بالام " ..... تواون پایین .....

بکش کنار !!! فقط "همین".....
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

قالب وبلاگ